هر کی در او نیست از این عشق رنگ
نزد خدا نیست به جز چوب و سنگ
این شعر درباره قدرت و عظمت عشق است. شاعر بیان میکند که کسی که خود را از عشق محروم میسازد، نزد خداوند فاقد ارزش است و فقط به چوب و سنگ تشبیه میشود. عشق میتواند از هر سنگی آب به وجود آورد و زنگار آیینه را پاک کند. همچنین، عشق قادر است تا در روزهای جنگ و صلح، آتش به پا کند و دلها را به هم متصل کند. عشق به عنوان نیرویی قوی و بینظیر توصیف میشود که جانها را از تاریکی رهایی میبخشد و در پی آن تجربههای شگفتانگیزی در زندگی به وجود میآورد. در پایان، شاعر از صبا میخواهد تا پیغامش را به تبریز برساند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
هر کی در او نیست از این عشق رنگ
نزد خدا نیست به جز چوب و سنگ
عشق برآورد ز هر سنگ آب
عشق تراشید ز آیینه زنگ
کفر به جنگ آمد و ایمان به صلح
عشق بزد آتش در صلح و جنگ
عشق گشاید دهن از بحر دل
هر دو جهان را بخورد چون نهنگ
عشق چو شیرست نه مکر و نه ریو
نیست گهی روبه و گاهی پلنگ
چونک مدد بر مدد آید ز عشق
جان برهد از تن تاریک و تنگ
عشق ز آغاز همه حیرتست
عقل در او خیره و جان گشته دنگ
در تبریزست دلم ای صبا
خدمت ما را برسان بیدرنگ