گویند شاه عشق ندارد وفا دروغ
گویند صبح نبود شام تو را دروغ
این شعر به نقد باورهای عمومی و افسانههایی میپردازد که درباره عشق، حقیقت و زندگی وجود دارد. شاعر میگوید که بسیاری از چیزهایی که مردم به آنها اعتقاد دارند در واقع دروغ هستند. او به برخی از این باورها اشاره میکند، مانند اینکه عشق وفا ندارد، اشکها بیهودهاند و کسانی که از خیال دور نشوند، به حقیقت نمیرسند. همچنین، شاعر بیان میکند که انسانها نمیتوانند با خداوند یا علوم غیب ارتباط برقرار کنند و اسرار دل در اختیار بندگان قرار نمیگیرد. نهایتاً، او هر گونه گفتگو درباره این مسائل را بیفایده میداند و میگوید: "جز حرف و صوت نیست سخن را ادا". در کل، شاعر در این ابیات به تردید در حقایق پذیرفته شده اشاره میکند و به دنبال حقیقتی فراتر از ظواهر میگردد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گویند شاه عشق ندارد وفا دروغ
گویند صبح نبود شام تو را دروغ
گویند بهر عشق تو خود را چه میکشی
بعد از فنای جسم نباشد بقا دروغ
گویند اشک چشم تو در عشق بیهدهست
چون چشم بسته گشت نباشد لقا دروغ
گویند چون ز دور زمانه برون شدیم
زان سو روان نباشد این جان ما دروغ
گویند آن کسان که نرستند از خیال
جمله خیال بد قصص انبیا دروغ
گویند آن کسان که نرفتند راه راست
ره نیست بنده را به جناب خدا دروغ
گویند رازدان دل اسرار و راز غیب
بیواسطه نگوید مر بنده را دروغ
گویند بنده را نگشایند راز دل
وز لطف بنده را نبرد بر سما دروغ
گویند آن کسی که بود در سرشت خاک
با اهل آسمان نشود آشنا دروغ
گویند جان پاک از این آشیان خاک
با پر عشق برنپرد بر هوا دروغ
گویند ذره ذره بد و نیک خلق را
آن آفتاب حق نرساند جزا دروغ
خاموش کن ز گفت وگر گویدت کسی
جز حرف و صوت نیست سخن را ادا دروغ