امروز روز شادی و امسال سال لاغ
نیکوست حال ما که نکو باد حال باغ
این شعر درباره شادی و زیباییهای بهار و طبیعت است. شاعر با اشاره به حال خوب خود و فصل بهار، دلایل خوشحالیاش را بیان میکند. او از گلها و پرندگان صحبت میکند و از شکوفایی عشق و زندگی در این فصل میگوید. همچنین به زندگی و شادیهای آن در کنار سایر موجودات اشاره دارد. بهار به عنوان نماد زندگی و سرزندگی معرفی شده و شاعر از وجود طراوت و رنگ و زیبایی در طبیعت بهره میبرد. به طور کلی، این شعر تاییدی بر لذت و زیباییهای زندگی در فصل بهار است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
امروز روز شادی و امسال سال لاغ
نیکوست حال ما که نکو باد حال باغ
آمد بهار و گفت به نرگس به خنده گل
چشم من و تو روشن بیروی زشت زاغ
گل نقل بلبلان و شکر نقل طوطیان
سبزهست و لاله زار و چمن کوری کلاغ
با سیب انار گفت که شفتالویی بده
گفت این هوس پزند همه منبلان راغ
شفتالوی مسیح به جان میتوان خرید
جانی نه کز دلست ترقیش نه از دماغ
باغ و بهار هست رسول بهشت غیب
بشنو که بر رسول نباشد بجز بلاغ
در آفتابِ فضل گشا پر و بال نو
کز پیش آفتاب برفتهست میغ و ماغ
چندان شراب ریخت کنون ساقی ربیع
مستسقیان خاک از این فیض کرده کاغ
خورشید ما مقیم حَمَل در بهار جان
فارغ ز بهمنست و ز کانون زهی مساغ
سر همچنین بجنبان یعنی سر مرا
خاریدن آرزوست ندارم بدو فراغ
امروز پایْ دار که برپاست ساقیی
کبست خاک را و فلک را دو صد چراغ
گه آب مینماید و گه آتشی کز او
دل داغ داغ بود و رهانیده شد ز داغ
غم چیغ چیغ کرد چو در چنگ گربه موش
گو چیغ چیغ میکن و گو چاغ چاغ چاغ
آتش بزن به چرخه و پنبه دگر مریس
گردن چو دوک گشت این حرف چون پناغ