مدارم یک زمان از کار فارغ
که گردد آدمی غمخوار فارغ
این شعر به موضوع غم و فارغ بودن میپردازد. شاعر اشاره میکند که زمانی که انسان از کار و غم خود فارغ میشود، ممکن است غمهای دیگر او را به سخره بگیرد. همچنین، قلندری که به نظر میرسد بیخیال است، در واقع از اسرار و واقعیتها آگاه است و با مشکلات زیادی روبهروست. او مانند مورچهای است که دانهها را جمع میکند و در عین حال نیکوکار و سخاوتمند است. شاعر به ارتباط بین کار و بیکاری اشاره میکند و در نهایت به افرادی اشاره دارد که در زندگی خود در حیرت و سردرگمی هستند و از واقعیات غافلاند. آنها در حالت شک و تردید از دنیای اطراف خود فاصله گرفتهاند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مدارم یک زمان از کار فارغ
که گردد آدمی غمخوار فارغ
چو فارغ شد غم او را سخره گیرد
مبادا هیچ کس ای یار فارغ
قلندر گرچه فارغ مینماید
ولیکن نیست در اسرار فارغ
ز اول میکشد او خار بسیار
همه گل گشت و گشت از خار فارغ
چو موری دانهها انبار میکرد
سلیمان شد شد از انبار فارغ
چو دریاییست او پرکار و بیکار
از او گیرند و او ز ایثار فارغ
قلندر هست در کشتی نشسته
روان در را و از رفتار فارغ
در این حیرت بسی بینی در این راه
ز کشتی و ز دریابار فارغ
به یاد بحر مست از وهم کشتی
نشسته احمقی بسیار فارغ