بیا بیا که توی جان جان جان سماع
بیا که سرو روانی به بوستان سماع
شاعر در این یک شعر با دعوت به سماع، به اهمیت و زیبایی عشق و ارتباط با معشوق میپردازد. او از کسی میخواهد که بیاید و در حال سماع شریک شود، زیرا او بینظیر است و هیچکس مانند او وجود ندارد. شاعر با تصاویری از خورشید و زیباییهای آسمان، عشق را توصیف میکند و بیان میکند که سماع نشانهای از عشق واقعی است. او همچنین اشاره میکند که باید از هر چیز غیر از عشق فاصله گرفت و در دنیای سماع غرق شد. در نهایت، او به شمس تبریزی به عنوان نماد عشق اشاره میکند و تأکید میکند که عشق واقعی، انسان را به رقص و شادی میآورد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بیا بیا که توی جان جان جان سماع
بیا که سرو روانی به بوستان سماع
بیا که چون تو نبودست و هم نخواهد بود
بیا که چون تو ندیدست دیدگان سماع
بیا که چشمه خورشید زیر سایه تست
هزار زهره تو داری بر آسمان سماع
سماع شکر تو گوید به صد زبان فصیح
یکی دو نکته بگویم من از زبان سماع
برون ز هر دو جهانی چو در سماع آیی
برون ز هر دو جهانست این جهان سماع
اگر چه بام بلندست بام هفتم چرخ
گذشته است از این بام نردبان سماع
به زیر پای بکوبید هر چه غیر ویست
سماع از آن شما و شما از آن سماع
چو عشق دست درآرد به گردنم چه کنم
کنار درکشمش همچنین میان سماع
کنار ذره چو پر شد ز پرتو خورشید
همه به رقص درآیند بیفغان سماع
بیا که صورت عشقست شمس تبریزی
که باز ماند ز عشق لبش دهان سماع