آمد آن خواجه سیماترش
وان شکرش گشته چو سرکا ترش
این شعر به توصیف حسرت و افسوس عاشق نسبت به معشوق میپردازد. شاعر از خواجهای میگوید که در ظاهر با دیگران خوش رفتار است، اما در تنهایی با عاشق خود ترشرو و بیمحبتی میکند. این تضاد بین رفتار خواجه با دیگران و عاشق خود باعث درد و رنج شاعر میشود. او به زیبایی و جذابیت صورت معشوق اشاره میکند و از اینکه به خاطر عدم محبت او دچار غم و اندوه شده، گلایه میکند. شاعر از معشوق میخواهد که قواعد جدیدی وضع نکند و برای عشقشان فرقی نگذارد. در نهایت، او به یاد یوسف و کنایه از آزادی و زندانی شدن در عشق میزند و از معشوق میخواهد تا در شکر و خوشی غوطهور شوند و به محبت بپردازند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آمد آن خواجه سیماترش
وان شکرش گشته چو سرکا ترش
با همگان روترش است ای عجب
یا که به بیرون خوش و با ما ترش؟
از کرم خواجه روا نیست این
با همه خوش با من تنها ترش
زین بگذشتیم دریغست و حیف
آن رخ خوشطلعت زیبا ترش
ای ز تو خندان شده هر جا حزین
وی ز تو شیرین شده هر جا ترش
شاد زمانی که نهان زیر لب
یار همیخندد و لالا ترش
گر ترشی این دم شرطی بنه
که نبُوَد روی تو فردا ترش
بهر خدا قاعدهٔ نو منه
هیچ بوَد قاعده حلوا ترش؟
این ترشی در چه و زندان بود
دید کسی باغ و تماشا ترش؟
یوسف خوبان چو به زندان بماند
هیچ نگشت آن گل رعنا ترش
تا به سخن آمد دیوار و در
کز چه نهای ای شه و مولا ترش؟
گفت اگر غرقه سرکا شوم
کی هلدم رحمت بالا ترش؟
مِی دهدم عشق و ندیمی کند
غرقه شود در می و صهبا ترش
دست فشان روح رود مست تا
میمنه که نیست بدان جا ترش
بس کن و در شهد و شکر غوطه خور
کهت نهلد فضل موفا ترش