دلی کز تو سوزد چه باشد دوایش
چو تشنه تو باشد که باشد سقایش
این شعر به بیان عشق و longing شاعر به محبوبش میپردازد. شاعر از دلی میگوید که از عشق محبوب میسوزد و درمان آن را فقط در نزدیکی و مشاهده محبوب میداند. او تأکید میکند که اگر محبوب را در دسترس نداشته باشد، دچار ملال و اندوه میشود. شاعر با استفاده از تشبیهات زیبا به توصیف خویش میپردازد و نشان میدهد که وجود محبوب، نوری برای زندگی اوست. در پایان، شاعر درخواست میکند که محرمانه و با ادب، راز دل را بیان کند تا از ملامت و دوری رهایی یابد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دلی کز تو سوزد چه باشد دوایش
چو تشنه تو باشد که باشد سقایش
چو بیمار گردد به بازار گردد
دکان تو جوید لب قندخایش
توی باغ و گلشن توی روز روشن
مکن دل چو آهن مران از لقایش
به درد و به زاری به اندوه و خواری
عجب چند داری برون سرایش
مها از سر او چو تو سایه بردی
چه سود و چه راحت ز سایه همایش
چو یک دم نبیند جمال و جلالت
بگیرد ملالی ز جان و ز جایش
جهان از بهارش چو فردوس گردد
چمن بیزبانی بگوید ثنایش
جواهر که بخشد کف بحر خویَش
فزایش که بخشد رخ جان فزایش
جهان سایه توست روش از تو دارد
ز نور تو باشد بقا و فنایش
منم مهره تو فتاده ز دستت
از این طاس غربت بیا درربایش
بگیرم ادب را ببندم دو لب را
که تا راز گوید لب دلگشایش