شنو ز سینه ترنگاترنگ آوازش
دل خراب طپیدن گرفت از آغازش
این شعر به توصیف حالات دل و روح انسان در مواجهه با زیباییهای زندگی و عشق میپردازد. شاعر از صدای دلنواز و دلانگیز معشوق صحبت میکند که باعث تحریک احساسات و طپش دل او میشود. او به تشبیهات زیبا میپردازد و نشان میدهد که چگونه وجود معشوق به روح او جان میبخشد و در عین حال، جسم انسان را مثل غباری میداند که به زودی نابود میشود. در این میان، به نقش هنر و موسیقی نیز اشاره میکند که میتوانند روح را به رقص درآورند. او به زیباییهای طبیعت مانند ماه و آفتاب نیز اشاره میکند و میگوید که وجود معشوق در زندگی آنقدر مهم است که حتی در غیاب او، نور دیگری نمیتواند جان را روشن کند. شاعر در پایان به عشق و زیباییهای معشوق با عاطفهای عمیق و سرشار از شوق مینگرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شنو ز سینه ترنگاترنگ آوازش
دل خراب طپیدن گرفت از آغازش
به بر گرفت رباب و ز سر نهاد کله
ز دست رفت دل من چو دید سر بازش
دل از بریشم او چون کلابه گردانست
کلابه ظاهر و پنهان ز چشم قزازش
دو سه بریشم از این ارغنون فروتر گیر
که تند میرسد آواز عقل پردازش
بدانک تن چو غبارست و جان در او چون باد
ولیک فعل غبار تنست غمازش
غبار جان بود و میرسد دگر جانی
که ذره ذره به رقص آمدست از آوازش
جهان تنور و در آن نانهای رنگارنگ
تنور و نان چه کند آنک دید خبازش
ز سینه نیست سماع دل و ز بیرون نیست
فدات جانم هر جا که هست بنوازش
شبی به طنز بگفتم دلا به مه بنگر
که هست مه را چیزی ز لطف پروازش
چو آفتاب نهان شد به جای او بنهند
چراغکی که بود شب شراراندازش
به هر دو دست دل از ماه چشم خود بگرفت
که دل ز غیرت شه واقفست و از نازش