خواجه چرا کردهای روی تو بر ما تُرُش
زین شکرستان برو! هست کس این جا تُرُش
این شعر به بیان احساسات عاشقانه و دلخوری پرداخته است. شاعر از "خواجه" میپرسد که چرا با روی ترش و دلگیر به او نگاه میکند، در حالی که در جایی که شکر و شیرینی وجود دارد، نباید کسی ترشرو باشد. هر چه شاعر پیش میرود، به تمثیلهای مختلف و اشاره به لذتها و رنجهای عشق میپردازد. او از میوهها و شیرینیها به عنوان نماد عشق و دلخوشی یاد میکند و به ترشی که از عدم وفا و سردی میآید اشاره میکند. در نهایت، شاعر از خواجه میخواهد که وفا کند و تهمت نزند، چرا که در دلش عشق و محبت نهفته است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
خواجه چرا کردهای روی تو بر ما تُرُش
زین شکرستان برو! هست کس این جا تُرُش
در شکرستانِ دل قند بود هم خجل
تو ز کجا آمدی ابرو و سیما تُرُش ؟
بر فلک آن طوطیان جمله شکر میخورند
گر نپری بر فلک منگر بالا ترش
رستم میدان فکر پیش عروسان بکر
هیچ بود در وصال وقت تماشا ترش
هر کی خورد می صبوح، روز بود شیرگیر
هر کی خورد دوغ هست امشب و فردا ترش
مؤمن و ایمان و دین ذوق و حلاوت بود
تو به کجا دیدهای طبله حلوا ترش ؟
این ترشیها همه پیش تو زان جمع شد
جنس رود سوی جنس ترش رود با ترش
والله هر میوهای کاو نپزد ز آفتاب
گرچه بود نیشکر نبود الا ترش
سوزش خورشید عشق صبر بوَد صبر کن
روز دو سه صبر بِهْ مذهب تو با ترش
هر کی ترش بینیاش دانک ز آتش گریخت
غوره که در سایه ماند هست سر و پا ترش
دعوه دل کردهای وعده وفا کن مباش
در صف دعوی چو شیر وقت تقاضا ترش
بنگر در مصطفی چونک ترش شد دمی
کرده عتابش عبس خواند مر او را ترش
خامش و تهمت منه خواجه ترش نیست لیک
گه گه قاصد کند مردم دانا ترش
او چو شکر بوده است دل ز شکر پُر ولیک
در ادب کودکان باشد لالا ترش