ما به سلیمان خوشیم دیو و پری گو مباش
حسن تو از حد گذشت شیوه گری گو مباش
این شعر درباره عشق و زیبایی شخصی خاص است که شاعر به آن ابراز محبت میکند. شاعر به سلیمان اشاره میکند و میگوید که از دیوانگی و پریشانحالیهها دوری کند. او بیان میکند که عشقش به خوبرویی و زیبایی معشوقش فراتر از حد تصور است و هیچچیزی نمیتواند آن را کم کند. شاعر به حرارتی که عشق ایجاد میکند و تاثیر آن بر زندگیاش اشاره دارد و میگوید که این عشق باید پایدار بماند. همچنین، از سایه معشوقش به عنوان منبع آرامش و حمایت یاد میکند و در نهایت، به روح و جان پاک خود اشاره دارد که تنها در کنار معشوقش احساس خوشبختی میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ما به سلیمان خوشیم دیو و پری گو مباش
حسن تو از حد گذشت شیوه گری گو مباش
هست درست دلم مهر تو ای حاصلم
جان زرینم بس است مهر زری گو مباش
عشق کدام آتش است کو همه را دلکش است
چاکری او خوش است ملک و سری گو مباش
برکن از کار تو دست به یک بار تو
خشک لبم دار تو هیچ تری گو مباش
جان من از جان عشق شد همگی کان عشق
همره مردان عشق ماده نری گو مباش
سایه تو پیش و پس جان مرا دسترس
سایه آن نخل بس باروری گو مباش
جان صفا شمس دین از تبریزی چو چین
از تو مرا غیر این پرده دری گو مباش