مستی امروز من نیست چو مستی دوش
مینکنی باورم کاسه بگیر و بنوش
این شعر درباره تجربهای از مستی و جنون است که شاعر در آن غرق شده و عقل و خرد را از دست داده است. او از حالتی میگوید که در آن دلش به شور و شوق افتاده و دیگر نمیتواند خود را کنترل کند. در پایان، شاعر به یک گفتگو میپردازد، در آن از خواجهای میخواهد که هرچه پیش میآید، به آن بیتوجه باشد و به جای نگرانی از آینده، لحظه حال را بپذیرد و از دردی که تجربه میکند، یاد بگیرد. در حقیقت، این متن به عقلانیت، جنون و ذات انسانی اشاره دارد و دعوت به شجاعت در مواجهه با چالشها میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مستی امروز من نیست چو مستی دوش
مینکنی باورم کاسه بگیر و بنوش
غرق شدم در شراب عقل مرا برد آب
گفت خرد الوداع بازنیایم به هوش
عقل و خرد در جنون رفت ز دنیا برون
چونک ز سر رفت دیگ چونک ز حد رفت جوش
این دل مجنون مست بند بدرید و جست
با سرمستان مپیچ هیچ مگو رو خموش
صبحدم از نردبان گفت مرا پاسبان
کز سوی هفتم فلک دوش شنیدم خروش
گفت زحل زهره را زخمه آهسته زن
وی اسد آن ثور را شاخ بگیر و بدوش
خون شده بین از نهیب شیر به پستان ثور
شیر فلک را نگر گشته ز هیبت چو موش
گرم کن ای شیر تک چند گریزی چو سگ
جلوه کن ای ماه رو چند کنی روی پوش
چشم گشا شش جهت شعشعه نور بین
گوش گشا سوی چرخ ای شده چشم تو گوش
بشنو از جان سلام تا برهی از کلام
بنگر در نقش گر تا برهی از نقوش
گفتمش ای خواجه رو هر چه شود گو بشو
صافم و آزاد نو بنده دردی فروش
ترس و امید تو را هست حواله به عقل
دانه و دام تو را هست شکاری وحوش
دُردی دَردش مرا چون به حمایت گرفت
با من از اینها مگو کار تو است آن بکوش