صد سال اگر گریزی و نایی بتا به پیش
برهم زنیم کار تو را همچو کار خویش
این شعر به گونهای از عشق و دشواریهای آن پرداخته و به طور خاص به تلاشهای انسان برای فرار از درد و رنجهای ناشی از عشق میپردازد. شاعر به تکرار میگوید که فرار از عشق ممکن نیست و این که عشق، حتی اگر همراه با درد و رنج باشد، بخشی از زندگی است. او اشاره میکند که انسانها نمیتوانند از سرنوشت و عشق واقعی بگریزند و در نهایت همه باید با آن مواجه شوند. همچنین، شاعر به ناتوانی آدمی در درک عشق اشاره کرده و به خاموشی و تسلیم در برابر قدرت عشق دعوت میکند. این کار به نوعی بازتابی از جدال بین عشق و زندگی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
صد سال اگر گریزی و نایی بتا به پیش
برهم زنیم کار تو را همچو کار خویش
مگریز که ز چنبر چرخت گذشتنیست
گر شیر شرزه باشی ور سفله گاومیش
تن دنبلیست بر کتف جان برآمده
چون پر شود تهی شود آخر ز زخم نیش
ای شاد باطلی که گریزد ز باطلی
بر عشق حق بچفسد بیصمغ و بیسریش
گز میکنند جامه عمرت به روز و شب
هم آخر آرد او را یا روز یا شبیش
بیچاره آدمی که زبونست عشق را
زفت آمد این سوار بر این اسب پشت ریش
خاموش باش و در خمشی گم شو از وجود
کان عشق راست کشتن عشاق دین و کیش