ای خواجه تو عاقلانه میباش
چون بیخبری ز شور اوباش
در این شعر، شاعر به عاقل بودن و واقعیتهای زندگی اشاره میکند و از بیخبری مردم از نادرستیها و شورشهایی که در جامعه وجود دارد، سخن میگوید. او به زیباییهای ظاهری و فریبنده خشم میکند و بیان میکند که بتها و بتپرستان همگی به یکدیگر شباهت دارند و جز پوچی نیستند. شاعر نگران نادانی مردم است و میگوید که آنها نمیتوانند عمق مسائل را درک کنند. او همچنین به تقدیر و سرنوشت اشاره میکند و میگوید که وجود برخی افراد به نوعی به سرنوشت آنها گره خورده است. در انتها، بر ناآگاهی برخی از افراد نسبت به حقایق زندگی تأکید میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای خواجه تو عاقلانه میباش
چون بیخبری ز شور اوباش
آن چهره که رشک فخر فقرست
با ناخن زشت خویش مخراش
آن بت به خیال درنگنجد
بتها به خیال خانه متراش
جمله بت و بت پرست چون اوست
غیر کل و جمله چیست جز لاش
نی فهم کنند خلق این را
نی دستوری که دم زنم فاش
این ماش برنج احولانست
ور نی نه برنج هست و نی ماش
پایانها را کجا شناسند
چون پوشیدست رشک روهاش
گر میدزدی ز زندگان دزد
ای دزد کفن به شب چو نباش
اما ز قضاست مات من مات
هم حکم قضاست عاش من عاش
خامش که ز شب خبر ندارد
آن کس که به روز خورد خشخاش