درون ظلمتی میجو صفاتش
که باشد نور و ظلمت محو ذاتش
این شعر به تجلیات انسانی و جستجوی حقیقت در درون ظلمت و ناامیدی اشاره دارد. شاعر از صفات نور و ظلمت سخن میگوید و به دنبال آب حیات در دل تاریکیهای زندگی است. او تأکید میکند که بسیاری از دلها به حقیقت میرسند، اما ثبات در آنجا دشوار است. همچنین به نقش عشق و فقر در زندگی اشاره کرده و یادآور میشود که در شب قدر، این نور و زندگی میتواند به فرد امان بخشد. در نهایت، شاعر به دلتنگی خود از دوری از خداوند و حقیقت اشاره میکند و نالهای از عشق و جدایی را به تصویر میکشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
درون ظلمتی میجو صفاتش
که باشد نور و ظلمت محو ذاتش
در آن ظلمت رسی در آب حیوان
نه در هر ظلمتست آب حیاتش
بسی دلها رسد آن جا چو برقی
ولی مشکل بود آن جا ثباتش
خنک آن بیدق فرخ رخی را
که هر دم میرساند شه به ماتش
بسی دلها چو شکر شد شکسته
نگشته صاف و نابسته نباتش
بپوشیده ز خود تشریف فقرش
هم از یاقوت خود داده زکاتش
اگر رویش به قبله مینبینی
درون کعبه شد جای صلاتش
شب قدرست او دریاب او را
امان یابی چو برخوانی براتش
ز هجران خداوند شمس تبریز
شده نالان حیاتش از مماتش