غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۲۲۵

سرودهٔ مولانا
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

ریاضت نیست پیش ما همه لطفست و بخشایش

همه مهرست و دلداری همه عیش است و آسایش

۲

هر آنچ از فقر کار آید به باغ جان به بار آید

به ما از شهریار آید و باقی جمله آرایش

۳

همه دیدست در راهش همه صدرست درگاهش

وگر تن هست در کاهش ببین جان را تو افزایش

۴

ببین تو لطف پاکی را امیر سهمناکی را

که او یک مشت خاکی را کند در لامکان جایش

۵

بسی کوران و ره شینان از او گشتند ره بینان

بسی جان‌های غمگینان چو طوطی شد شکرخایش

۶

بسی زخمست بی‌دشنه ز پنج و چار وز شش نه

ز عشق آتش تشنه که جز خون نیست سقایش

۷

زهی شیرین که می‌سوزم چو از شمعش برافروزم

زهی شادی امروزم ز دولت‌های فردایش

۸

چرا من خاکی و پستم ازیرا عاشق و مستم

چرا من جمله جانستم ز عشق جسم فرسایش

۹

به پیش عاشقان صف صف برآورده به حاجب کف

ز زخم اوست دل چون دف دهان از ناله سرنایش

۱۰

از او چونست این دل چون کز او غرقست ره ره خون

وز او غوغاست در گردون و ناله جان ز هیهایش

۱۱

دلا تا چند پرهیزی بگو تو شمس تبریزی

بنه سر تو ز سرتیزی برای فخر بر پایش

بازگشت به سروده‌های مولانا