پریشان باد پیوسته دل از زلف پریشانش
وگر برناورم فردا سر خویش از گریبانش
این شعر بیانگر احساسات عاشقانه عمیق و تاثیری است که زیبایی و زلف معشوق بر دل عاشق میگذارد. شاعر از پریشانی دل خود به دلیل زلفهای معشوق سخن میگوید و به تأثیرات دلبستگیهای عاشقانه اشاره دارد. او به زیبایی معشوقش و قدرت فریب آن اشاره میکند و تحت تأثیر عشقش به حالت پریشانی و بیقراری میرسد. شاعر همچنین از ترس خود نسبت به اثرات منفی عشق و زلف معشوق بر دلش میگوید و بر این نکته تأکید میکند که عشق او با وجود درد و رنج، همچنان برایش ارزشمند است. در نهایت، او از لطافت و زیبایی معشوقش تأمل کرده و آرزو میکند که میتوانست حال و احوال خود را برای او بنویسد. به طور کلی، این شعر غنایی از عشق عمیق و پیچیدگیهای آن است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
پریشان باد پیوسته دل از زلف پریشانش
وگر برناورم فردا سر خویش از گریبانش
الا ای شحنه خوبی ز لعل تو بسی گوهر
بدزدیدست جان من برنجانش برنجانش
گر ایمان آورد جانی به غیر کافر زلفت
بزن از آتش شوقت تو اندر کفر و ایمانش
پریشان باد زلف او که تا پنهان شود رویش
که تا تنها مرا باشد پریشانی ز پنهانش
منم در عشق بیبرگی که اندر باغ عشق او
چو گل پاره کنم جامه ز سودای گلستانش
در آن گلهای رخسارش همیغلطید روزی دل
بگفتم چیست این گفتا همیغلطم در احسانش
یکی خطی نویسم من ز حال خود بر آن عارض
که تا برخواند آن عارض که استادست خط خوانش
ولیکن سخت میترسم از آن زلف سیه کاوش
که بس دل در رسن بستست آن هندو ز بهتانش
به چاه آن ذقن بنگر مترس ای دل ز افتادن
که هر دل کان رسن بیند چنان چاهست زندانش