چه دارد در دل آن خواجه که میتابد ز رخسارش
چه خوردست او که میپیچد دو نرگسدان خمارش
این شعر به توصیف زیبایی و جاذبههای یک خواجه میپردازد که دل شاعر را تسخیر کرده است. شاعر از خود میپرسد که چه چیزی در دل این خواجه وجود دارد که اینگونه از چهرهاش درخشندگی میتابد و چه چیزی باعث میشود تا چشمانش مانند نرگسهای خمار به دور بپیچند. او به تصویر دریا و گوهرهایی که در آن نهفته است اشاره میکند و حس میکند که احساساتش به شدت تحت تأثیر این خواجه قرار گرفتهاند. شاعر در نهایت بیان میکند که با دیدن این خواجه و تأثیر او بر دلش، بند دل و دیدهاش میشود و به نوعی مست عشق میگردد. او به تعبیر خوابهای خود میپردازد و به عشق و زیبایی منحصربهفرد این خواجه در مقایسه با دیگران اشاره میکند و میگوید که چنین خواجهای در جهان وجود ندارد که بتواند اینگونه دل انسان را به تسخیر خود درآورد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چه دارد در دل آن خواجه که میتابد ز رخسارش
چه خوردست او که میپیچد دو نرگسدان خمارش
چه باشد در چنان دریا به غیر گوهر گویا
چه باتابست آن گردون ز عکس بحر دربارش
به کار خویش میرفتم به درویشی خود ناگه
مرا پیش آمد آن خواجه بدیدم پیچ دستارش
اگر چه مرغ استادم به دام خواجه افتادم
دل و دیده بدو دادم شدم مست و سبکسارش
بگفت ابروش تکبیری بزد چشمش یکی تیری
دلم از تیر تقدیری شد آن لحظه گرفتارش
مگر آن خواب دوشینه که من شوریده میدیدم
چنین بودست تعبیرش که دیدم روز بیدارش
شب تیره اگر دیدی همان خوابی که من دیدم
ز نور روز بگذشتی شعاع و فر انوارش
چه خواجست این چه خواجست این بنامیزد بنامیزد
هزاران خواجه میزیبد اسیر و بند دیدارش
کجا خواجه جهان باشد کسی کو بند جان باشد
چو او بنده جهان باشد نباشد خواجگی یارش