دام دگر نهادهام تا که مگر بگیرمش
آنک بجست از کفم بار دگر بگیرمش
شاعر در این اشعار از تمایل خود به بازپسگیری کسی صحبت میکند که از دستش رفته است. او دلی پر از عشق و اشتیاق دارد و به یادآوری لحظاتی میپردازد که دلش از عشق به آن شخص میسوزد. او آماده است تا هر راهی را در پیش بگیرد تا دوباره آن فرد را در آغوش بگیرد و درد دلش را التیام بخشد. همچنین به احساساتش اشاره میکند که به شدت تحت تأثیر این عشق قرار دارد و در تلاش است تا دوباره به آن محبوب نزدیک شود، حتی اگر در این مسیر با مشکلاتی روبهرو شود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دام دگر نهادهام تا که مگر بگیرمش
آنک بجست از کفم بار دگر بگیرمش
آنک به دل اسیرمش در دل و جان پذیرمش
گرچه گذشت عمر من باز ز سر بگیرمش
دل بگداخت چون شکر بازفسرد چون جگر
باز روان شد از بصر تا به نظر بگیرمش
راه برم به سوی او شب به چراغ روی او
چون برسم به کوی او حلقه در بگیرمش
درد دلم بتر شده چهره من چو زر شده
تا ز رخم چو زر برد بر سر زر بگیرمش
گرچه کمر شدم چه شد هر چه بتر شدم چه شد
زیر و زبر شدم چه شد زیر و زبر بگیرمش
تا به سحر بپایمش همچو شکر بخایمش
بند قبا گشایمش بند کمر بگیرمش
خواب شدست نرگسش زود درآیم از پسش
کرد سفر به خواب خوش راه سفر بگیرمش