دست بنه بر دلم از غم دلبر مپرس
چشم من اندرنگر از می و ساغر مپرس
در این شعر، شاعر از عشق و درد ناشی از آن سخن میگوید. او از غم دلبر و رنج مؤمنان مینالد و به خواننده توصیه میکند که در مورد احساسات عمیق و شخصی او نپرسد. عشق را به لشکری میماند که جان را تسخیر میکند و تأکید میکند که دل عاشقان مانند دل یک مرغ است. او به این نکته اشاره میکند که عشق از پدر و مادر گرفته شده و دل عاشقان همچون تنوری داغ است که تنها باید از آتش آن پرسید. شاعر از خواننده میخواهد که جستجو نکند و از جزئیات بیاهمیت بپرهیزد، بلکه بر حال و هوای عشق و زندگی بپردازد. در نهایت، دعوت به شکرگزاری و لذت بردن از زیباییهای زندگی دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دست بنه بر دلم از غم دلبر مپرس
چشم من اندرنگر از می و ساغر مپرس
جوشش خون را ببین از جگر مؤمنان
وز ستم و ظلم آن طره کافر مپرس
سکه شاهی ببین در رخ همچون زرم
نقش تمامی بخوان پس تو ز زرگر مپرس
عشق چو لشکر کشید عالم جان را گرفت
حال من از عشق پرس از من مضطر مپرس
هست دل عاشقان همچو دل مرغ از او
جز سخن عاشقی نکته دیگر مپرس
خاصیت مرغ چیست آنک ز روزن پرد
گر تو چو مرغی بیا برپر و از در مپرس
چون پدر و مادر عاشق هم عشق اوست
بیش مگو از پدر بیش ز مادر مپرس
هست دل عاشقان همچو تنوری به تاب
چون به تنور آمدی جز که ز آذر مپرس
مرغ دل تو اگر عاشق این آتشست
سوخته پر خوشتری هیچ تو از پر مپرس
گر تو و دلدار سر هر دو یکی کرده ایت
پای دگر کژ منه خواجه از این سر مپرس
دیده و گوش بشر دان که همه پرگلست
از بصر پروحل گوهر منظر مپرس
چونک بشستی بصر از مدد خون دل
مجلس شاهی تو راست جز می احمر مپرس
رو تو به تبریز زود از پی این شکر را
با لطف شمس حق از می و شکر مپرس