سوی لبش هر آنک شد زخم خورد ز پیش و پس
زانک حوالی عسل نیش زنان بود مگس
این شعر به توصیف زیبایی و جذابیت معشوق پرداخته است. شاعر از زخمهای عشق و غم جدایی میگوید و به تمایز بین ظاهر و باطن اشاره میکند. معشوق در قالبی زیبا و ازلی توصیف شده که همه چیز به واسطه وجود او معنی پیدا میکند. در ادامه، شاعر از قدرت و نفوذ وجود معشوق صحبت میکند و میگوید که هیچ چیز مستقل از او نمیتواند زندگی کند. او به عشق و امید اشاره میکند و تأکید میکند که نباید از واقعیتهای زندگی هراسان شد، زیرا این عشق است که به زندگی معنا میبخشد و جهان را شکل میدهد. در انتها، شاعر به خود متذکر میشود که باید از زندانی بودن در خیالهای خود رها شود و به واقعیت عشق واقعی بپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
سوی لبش هر آنک شد زخم خورد ز پیش و پس
زانک حوالی عسل نیش زنان بود مگس
روی ویست گلستان مار بود در او نهان
جعد ویست همچو شب مجمع دزد و هر عسس
کان زمردی مها دیده مار برکنی
ماه دوهفتهای شها غم نخوریم از غلس
بیتو جهان چه فن زند بیتو چگونه تن زند
جان و جهان غلام تو جان و جهان توی و بس
نصرت رستمان توی فتح و ظفررسان توی
هست اثر حمایتت گر زرهست وگر فرس
شمس تو معنوی بود آن نه که منطوی بود
صد مه و آفتاب را نور توست مقتبس
چرخ میان آب تو بر دوران همیزند
عقل بر طبیبیت عرضه همیکند مجس
ذره به ذره طمعها صف زده پیش خوان تو
سجده کنان و دم زنان بهر امید هر نفس
دست چنین چنین کند لطف که من چنان دهم
آنچ بهار میدهد از دم خود به خار و خس
خاک که نور میخورد نقره و زر نبات او
خاک که آب میخورد ماش شدست یا عدس
رنگ جهان چو سحرها عشق عصای موسوی
باز کند دهان خود درکشدش به یک نفس
چند بترسی ای دل از نقش خود و خیال خود
چند گریز میکنی بازنگر که نیست کس
بس کن و بس که کمتر از اسب سقای نیستی
چونک بیافت مشتری باز کند از او جرس