برو برو که نفورم ز عشق عارآمیز
برو برو گل سرخی ولیک خارآمیز
در این شعر، شاعر به احساسات متناقضی در مورد عشق و جدایی اشاره میکند. او از عشق نفرت دارد و به طرف مقابل میگوید که برود، هرچند که زیبایی او مانند گل سرخ است، ولی درد و رنجی چون خار را نیز به همراه دارد. شاعر به جدایی از عشق اشاره میکند و میگوید که این جدایی او را از بهشت دور کرده است. همچنین به تضاد بین نور و ظلمت در زندگی و عواطف انسانها پرداخته و از تلاشش برای دوری از غم و رنج ناشی از عشق صحبت میکند. در نهایت، او بیان میکند که تلاشهایش برای فرار از عشق و شور و شوق آن بینتیجه است و عشق همواره او را به سوی خود میکشاند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
برو برو که نفورم ز عشق عارآمیز
برو برو گل سرخی ولیک خارآمیز
مقام داشت به جنت صفی حق آدم
جدا فتاد ز جنت که بود مارآمیز
میان چرخ و زمین بس هوای پرنورست
ولیک تیره شود چون شود غبارآمیز
چو دوست با عدو تو نشست از او بگریز
که احتراق دهد آب گرم نارآمیز
برون کشم ز خمیر تو خویش را چون موی
که ذوق خمر تو را دیدهام خمارآمیز
ولیک موی کشان آردم بر تو غمت
که اژدهاست غمت با دم شرارآمیز
هزار بار گریزم چو تیر و بازآیم
بدان کمان و بدان غمزه شکارآمیز
به گردنامه سحرم به خانه بازآرد
خیال یار به اکراه اختیارآمیز
غم تو بر سفرم زیر زیر میخندد
که واقفست از این عشق زینهارآمیز
به پیش سلطنت توبهام چو مسخره ایست
که عشق را نبود صبر اعتبارآمیز
سخن مگوی چو گویی ز صبر و توبه مگوی
حدیث توبه مجنون بود فشارآمیز