عاشقان را شد مسلم شب نشستن تا به روز
خورد نی و خواب نی اندر هوای دلفروز
شاعر به وصف حال عاشقان میپردازد که شبها را در عشق و سوز و گداز سپری میکنند و هیچ چیز جز عشق نمیتواند آنها را شاد کند. او از عاشقی واقعی سخن میگوید که مانند شمع در شب میسوزد و دلش هیچ گاه از عشق سرد نمیشود. شاعر بر این نکته تأکید دارد که عشق و شهوت با یکدیگر قابل جمع نیستند و باید از عشق خالص سخن گفت. او همچنین بر اهمیت کسب علم و معرفت تأکید دارد و عشق به شمسالدین تبریزی را حقیقیترین عشق میداند، عشقی که فراتر از دنیای مادی است. در نهایت، شاعر احساس میکند که عشقش به شمسالدین سبب تغییرات عمیق در وجودش شده و دیگر شباهتی به اشتیاقهای دنیوی ندارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
عاشقان را شد مسلم شب نشستن تا به روز
خورد نی و خواب نی اندر هوای دلفروز
گر تو یارا عاشقی ماننده این شمع باش
جمله شب میگداز و جمله شب خوش میبسوز
غیر عاشق دان که چون سرما بود اندر خزان
در میان آن خزان باشد دل عاشق تموز
گر تو عشقی داری ای جان از پی اعلام را
عاشقانه نعرهای زن عاشقانه فوز فوز
ور تو بند شهوتی دعوی عشاقی مکن
در ببند اندر خلاء و شهوت خود را بسوز
عاشق و شهوت کجا جمع آید ای تو ساده دل
عیسی و خر در یکی آخر کجا دارند پوز
گر همیخواهی که بویی بشنوی زین رمزها
چشم را از غیر شمس الدین تبریزی بدوز
ور نبینی کز دو عالم برتر آمد شمس دین
بر تک دریای غفلت مرده ریگی تو هنوز
رو به کتاب تعلم گرد علم فقه گرد
تا سرافرازی شوی اندر یجوز و لایجوز
جان من از عشق شمس الدین ز طفلی دور شد
عشق او زین پس نماند با مویز و جوز و کوز
عقل من از دست رفت و شعر من ناقص بماند
زان کمانم هست عریان از لباس نقش و توز
ای جلال الدین بخسپ و ترک کن املا بگو
که تک آن شیر را اندرنیابد هیچ یوز