برخیز و صبوح را برانگیز
جان بخش زمانه را و مستیز
این شعر دعوت به زندگی و شادابی است. شاعر از معشوق میخواهد که برخیزد و به جمع بپیوندد و از خوشیهای دنیا لذت ببرد. او به می و شراب و دیدار دوستان اشاره میکند و از غم مرگ و جدایی پرهیز میکند. شاعر مرگ را نوعی موانع ایجاد شده در راه زندگی میداند و از ساقی میخواهد که او را برای شادمانی و بیداری به یاد دوستش برساند. در نهایت، او در انتظار نوبت عشق و زیبایی است و از معشوق میخواهد که با قتالی و شجاعت به زندگی بپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
برخیز و صبوح را برانگیز
جان بخش زمانه را و مستیز
آمیخته باش با حریفان
با آب شراب را میامیز
یاد تو شراب و یاد ما آب
ما چون سرخر تو همچو پالیز
ای غم اجلت در این قنینهست
گر مردنت آرزوست مگریز
مرگ نفس است در تجلی
مرگ جعلست در عبربیز
مجلس چمنیست و گل شکفته
ای ساقی همچو سرو برخیز
این جام مشعشع آنگهی شرم
ساقی چو توی خطاست پرهیز
ما را چو رخ خوشت برافروز
غم را چو عدوی خود درآویز
هشتیم غزل که نوبت توست
مردانه درآ و چست و سرتیز