قدح شکست و شرابم نماند و من مخمور
خراب کار مرا شمس دین کند معمور
این شعر به توصیف حال شاعر در وضعیت روحی و معنویاش میپردازد. شاعر از شکست و خمارگی خود صحبت میکند و از شمس دین، که به او روحی تازه میبخشد، یاد میکند. او بر نور و روشنایی الهی تأکید میکند و میگوید که این نور میتواند ظلمت را روشن کند و تمام موجودات را نجات بخشد. شاعر به راز و رموز عالم غیب اشاره میکند و از پرواز در آسمان و سفر به سعادت سخن میگوید و از صبا میخواهد که او را به حال خوش برساند. در انتها، او از رحمت و مغفرت الهی انتظار دارد و دعا میکند که این نور و رحمت بر او و دیگران بتابد. در واقع، این شعر دعوت به بازگشت به سوی خدا و جستجوی حقیقت و روشنایی در زندگی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
قدح شکست و شرابم نماند و من مخمور
خراب کار مرا شمس دین کند معمور
خدیو عالم بینش چراغ عالم کشف
که روحهاش به جان سجده میکنند از دور
که تا ز بحر تحیر برآورد دستش
هزار جان و روانهای غرقه مغمور
گر آسمان و زمین پر شود ز ظلمت کفر
چو او بتابد، پرتو بگیرد آن همه نور
از آن صفا که ملایک از او همی یابند
اگر رسد به شیاطین شوند هر یک حور
وگر نباشد آن نور دیو را روزی
به پردههای کرم دیو را کند مستور
به روز عیدی کو بخش کردن آغازد
به هر سویست عروسی به هر نواحی سور
ز سوی تبریز آن آفتاب درتابد
شوند زنده ذرایر مثال نفخه صور
ایا صبا به خدا و به حق نان و نمک
که هر سحر من و تو گشتهایم از او مسرور
که چون رسی به نهایت کران عالم غیب
از آن گذر کن و کاهل مباش چون رنجور
از آن پری که از او یافتی بکن پرواز
هزار ساله ره اندر پرت نباشد دور
بپر چو خسته شود آن پرت سجودی کن
برای حال من خسته جان و دل مهجور
به آب چشم بگویش که از زمان فراق
شدست روز سیاه و شدست مو کافور
تو آن کسی که همه مجرمان عالم را
به بحر رحمت غوطی دهی کنی مغفور
چو چشم بینا در جان تو همینرسد
کسی که چشم ندارد یقین بود معذور
چنان بکن تو به لابه که خاک پایش را
بدیده آری کاین درد میشود ناسور
وزین سفر به سعادت صبا چو بازآیی
درافکنی به وجود و عدم شرار و شرور
چو سرمهاش به من آری هزار رحمت نو
به جانت بادا تا قرنهای نامحصور