مرا بگاه ده ای ساقی کریم عقار
که دوش هیچ نخفتم ز تشنگی و خمار
در این شعر، شاعر از ساقی میخواهد که او را در حالت خمار و تشنگی به نوشیدن شراب دعوت کند. او تمایل دارد تا با نوشیدن باده، هر نشانهای از هشیاری را از خود بزداید و به حالت مستی درآید. شاعر به زیباییهای طبیعت و تأثیرات شراب بر درختان و گیاهان اشاره میکند و میخواهد که حالتی شاداب و سرخوش به خود بگیرد. او همچنین بیان میکند که بار دیگر خود را بهوسیله شراب شفا دهد و از ساقی میخواهد که برای او نوشیدنی بیاورد. در نهایت، شاعر خواستار این است که همگان به دیوانگی و مستی او بخندند و از زندگی لذت ببرند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مرا بگاه ده ای ساقی کریم عقار
که دوش هیچ نخفتم ز تشنگی و خمار
لبم که نام تو گوید به بادهاش خوش کن
سرم خمار تو دارد به مستیش تو بخار
بریز باده بر اجسامم و بر اعراضم
چنانک هیچ نماند ز من رگی هشیار
وگر خراب شوم من بود رگی باقی
چو جغد هل که بگردد در این خراب دیار
چو لاله زار کن این دشت را به باده لعل
روا مدار که موقوف داریم به بهار
ز توست این شجره و خرقهاش تو دادستی
که از شراب تو اشکوفه کردهاند اشجار
مرا چو مست کنی زین شجر برآرم سر
به خنده دل بنمایم به خلق همچو انار
مرا چو وقف خرابات خویش کردستی
توام خراب کنی هم تو باشیم معمار
بیار رطل گران تا خمش کنم پی آن
نه لایقست که باشد غلام تو مکثار