غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۱۴۴

سرودهٔ مولانا
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

ندا رسید به جان‌ها ز خسرو منصور

نظر به حلقه مردان چه می‌کنید از دور

۲

چو آفتاب برآمد چه خفته‌اند این خلق

نه روح عاشق روزست و چشم عاشق نور

۳

درون چاه ز خورشید روح روشن شد

ز نور خارش پذرفت نیز دیده کور

۴

بجنب بر خود آخر که چاشتگاه شدست

از آنک خفته چو جنبید خواب شد مهجور

۵

مگو که خفته نیم ناظرم به صنع خدا

نظر به صنع حجابست از چنان منظور

۶

روان خفته اگر داندی که در خوابست

از آنچ دیدی نی خوش شدی و نی رنجور

۷

چنانک روزی در خواب رفت گلخن تاب

به خواب دید که سلطان شدست و شد مغرور

۸

بدید خود را بر تخت ملک وز چپ و راست

هزار صف ز امیر و ز حاجب و دستور

۹

چنان نشسته بر آن تخت او که پنداری

در امر و نهی خداوند بد سنین و شهور

۱۰

میان غلغله و دار و گیر و بردابرد

میان آن لمن الملک و عزت و شر و شور

۱۱

درآمد از در گلخن به خشم حمامی

زدش به پای که برجه نه مرده‌ای در گور

۱۲

بجست و پهلوی خود نی خزینه دید و نه ملک

ولی خزینه حمام سرد دید و نفور

۱۳

بخوان ز آخر یاسین که صیحه فاذا

تو هم به بانگی حاضر شوی ز خواب غرور

۱۴

چه خفته‌ایم ولیکن ز خفته تا خفته

هزار مرتبه فرقست ظاهر و مستور

۱۵

شهی که خفت ز شاهی خود بود غافل

خسی که خفت ز ادبیر خود بود معذور

۱۶

چو هر دو باز از این خواب خویش بازآیند

به تخت آید شاه و به تخته آن مقهور

۱۷

لباب قصه بماندست و گفت فرمان نیست

نگر به دانش داوود و کوتهی زبور

۱۸

مگر که لطف کند باز شمس تبریزی

وگر نه ماند سخن در دهن چنین مقصور

بازگشت به سروده‌های مولانا