ندا رسید به جانها ز خسرو منصور
نظر به حلقه مردان چه میکنید از دور
این متن شعری است که به توصیف حال و هوای آدمی در خواب و بیداری میپردازد. ندا به جانها میرسد و از جمع مردان میپرسد که چه میکنند. سپس اشاره میکند که برخی در خواب غفلت به سر میبرند، در حالی که زمان بیداری و آگاهی است. او به تصویر روشنایی و آفتاب اشاره میکند که میتواند به روشن شدن روح کمک کند، و تأکید میکند که اگر کسی در خواب باشد و نداند، ممکن است از تجربیاتش نه خوشحال باشد و نه ناراحت. سپس به داستانی اشاره میکند از خواب فردی که خود را در مقام سلطنت میبیند و مغرور میشود، اما زمانی که بیدار میشود متوجه میشود که هیچ مقامی ندارد. در نهایت، شاعر به این نکته میرسد که بین خواب و بیداری تفاوتهای زیادی وجود دارد، و بیداری از خواب غفلت میتواند به انسان روشنایی و آگاهی دهد. او به دانش داوود و لزوم وجود شخصیتی مانند شمس تبریزی برای روشن شدن حقایق اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ندا رسید به جانها ز خسرو منصور
نظر به حلقه مردان چه میکنید از دور
چو آفتاب برآمد چه خفتهاند این خلق
نه روح عاشق روزست و چشم عاشق نور
درون چاه ز خورشید روح روشن شد
ز نور خارش پذرفت نیز دیده کور
بجنب بر خود آخر که چاشتگاه شدست
از آنک خفته چو جنبید خواب شد مهجور
مگو که خفته نیم ناظرم به صنع خدا
نظر به صنع حجابست از چنان منظور
روان خفته اگر داندی که در خوابست
از آنچ دیدی نی خوش شدی و نی رنجور
چنانک روزی در خواب رفت گلخن تاب
به خواب دید که سلطان شدست و شد مغرور
بدید خود را بر تخت ملک وز چپ و راست
هزار صف ز امیر و ز حاجب و دستور
چنان نشسته بر آن تخت او که پنداری
در امر و نهی خداوند بد سنین و شهور
میان غلغله و دار و گیر و بردابرد
میان آن لمن الملک و عزت و شر و شور
درآمد از در گلخن به خشم حمامی
زدش به پای که برجه نه مردهای در گور
بجست و پهلوی خود نی خزینه دید و نه ملک
ولی خزینه حمام سرد دید و نفور
بخوان ز آخر یاسین که صیحه فاذا
تو هم به بانگی حاضر شوی ز خواب غرور
چه خفتهایم ولیکن ز خفته تا خفته
هزار مرتبه فرقست ظاهر و مستور
شهی که خفت ز شاهی خود بود غافل
خسی که خفت ز ادبیر خود بود معذور
چو هر دو باز از این خواب خویش بازآیند
به تخت آید شاه و به تخته آن مقهور
لباب قصه بماندست و گفت فرمان نیست
نگر به دانش داوود و کوتهی زبور
مگر که لطف کند باز شمس تبریزی
وگر نه ماند سخن در دهن چنین مقصور