تو شاخ خشک چرایی به روی یار نگر
تو برگ زرد چرایی به نوبهار نگر
این شعر به زیبایی و فلسفه عشق پرداخته و از طریق تصاویری طبیعی و انسانی به عمق احساسات انسانی میپردازد. شاعر ابتدا به زیباییهای طبیعی و تغییرات آنها اشاره کرده و سپس به عشق و شور و شوقی که در دل عاشقان وجود دارد، میپردازد. در ادامه، به ناامیدی و غم نیز اشاره میشود، در حالی که دعوت به دیدن زیباییهای عالم و پیوستن به لذایذ زندگی میکند. در نهایت، شاعر به دنیای عشق و دشواریهای آن اشاره کرده و میگوید اگر عشق حقیقی را تجربه نکنی، نمیتوانی به شادیهای عمیق دست یابی.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تو شاخ خشک چرایی به روی یار نگر
تو برگ زرد چرایی به نوبهار نگر
درآ به حلقه رندان که مصلحت اینست
شراب و شاهد و ساقی بیشمار نگر
بدانک عشق جهانی است بیقرار در او
هزار عاشق بیجان و بیقرار نگر
چو دررسی تو بدان شه که نام او نبرم
به حق شاهی آن شه که شاهوار نگر
چو دیده سرمه کشی باز رو از این سو کن
بدین جهان پر از دود و پرغبار نگر
هزار دود مرکب که چیست این فلکست
غبار رنگ برآرد که سبزه زار نگر
نگه مکن تو به خورشید چونک درتابد
به گاه شام ورا زرد و شرمسار نگر
چو ماه نیز به دریوزه پر کند زنبیل
ز بعد پانزده روزش تو خوار و زار نگر
بیا به بحر ملاحت به سوی کان وصال
بدان دو غمزه مخمور یار غار نگر
چو روح قدس ببوسید نعل مرکب او
ز نعل نعره برآمد که حال و کار نگر
اگر نه عفو کند حلم شمس تبریزی
تو روح را ز چنین یار شرمسار نگر