بر سر ره دیدمش تیزروان چون قمر
گفتم بهر خدا یک دمه آهسته تر
در این شعر، شاعر به توصیف شخصی میپردازد که در مسیرش او را به زیبایی ماه و خورشید میبیند. شاعر از او میخواهد تا کمی آهستهتر حرکت کند و میگوید که او مانند آفتاب است و تاب و توانایی او فراتر از حد تصور است. شاعر به تفاوت بین خود و آن شخص اشاره میکند و میگوید که او در فصل سرد، دچار خشکی شده است، در حالی که دیگری پر از شوری و طراوت است. در پایان، شاعر به زیبایی و بزرگی آن شخص در تبریز اشاره میکند، که آرزوی زیبایی و خوشبختی را برای او دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بر سر ره دیدمش تیزروان چون قمر
گفتم بهر خدا یک دمه آهسته تر
یک دم ای ماه وش اسب و عنان را بکش
ای تو چو خورشید و خور سایه ز ما زو مبر
گفت منم آفتاب نیست تو را تاب تاب
زانک ز یک تاب من از تو نماند اثر
زانک تو در سردسیر داشتهای رخت خشک
خشک لب و چشم تر بودهای از خشک و تر
برج من آن سوترست دور ز خشک و ترست
نیک عجب گوهرست نیک پر از شور و شر
از پس چندین حجاب چاک زدستی تو جیب
از پس پرده تو را یاوه شده پا و سر
جانب تبریز تاز جانب شمع طراز
شمس حق سرفراز تا شودت زیب و فر