چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر
چونک ببردی دلی باز مرانش ز در
در این شعر، شاعر به عشق و دل و شرایط انسانی میپردازد. او میگوید که نباید در زندگی فتنه ایجاد کرد و وقتی دلی را به دست میآوری، نباید آن را رها کنی. چشم و نگاه عاشق باید توانایی نشان دادن راه درست را داشته باشد و در برابر زیباییها نباید تسلیم شویم. عشق مانند گلستانی است که باید آن را پرورش داد و فقر به شکلی میتواند به شکوفایی تبدیل شود. او به اهمیت عشق در زندگی اشاره میکند و بیان میکند که عشق واقعی همیشه جوان و تازه است. در نهایت، شاعر به این نکته میرسد که دل و وجود انسان دارای گوهر معنوی است که باید آن را بشناسیم و به آن توجه کنیم.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر
چونک ببردی دلی باز مرانش ز در
چشم تو چون رهزند ره زده را ره نما
زلفت اگر سر کشد عشوه هندو مخر
عشق بود گلستان پرورش از وی ستان
از شجره فقر شد باغ درون پرثمر
جمله ثمر ز آفتاب پخته و شیرین شود
خواب و خورم را ببر تا برسم نزد خور
طبع جهان کهنه دان عاشق او کهنه دوز
تازه و ترست عشق طالب او تازه تر
عشق برد جوبجو تا لب دریای هو
کهنه خران را بگو اسکی ببج کمده ور
هر کس یاری گزید دل سوی دلبر پرید
نحس قرین زحل شمس قرین قمر
دل خود از این عام نیست با کسش آرام نیست
گر تو قلندردلی نیست قلندر بشر
تن چو ز آب منیست آب به پستی رود
اصل دل از آتشست او نرود جز زبر
غیر دل و غیر تن هست تو را گوهری
بیخبری زان گهر تا نشوی بیخبر