دل ناظر جمال تو آن گاه انتظار
جان مست گلستان تو آن گاه خار خار
این شعر درباره عشق و زیبایی معشوق است. شاعر به توصیف حالتی میپردازد که دل در انتظار جمال معشوق است و جان از عشق او مستانه میزند. هر دم نور معشوق دل را روشنی میبخشد و زیباییهای او در اطراف وجود دارد. شاعر خورشید صبح را نماد عشق میداند و در وصف عشق از نغمههای دلنواز و شکوه درختان صحبت میکند. او عشق را به درختی پربار تشبیه میکند که از آن میوههای سبز و حیاتبخش میدهد. در پایان، شاعر به تبریز و شمس تبریزی اشاره میکند و از او میخواهد تا معانی عشق و عرفان را بهتر درک کند. شاعر به دنبال یافتن حقیقت عشق و سیر در مراتب آن است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دل ناظر جمال تو آن گاه انتظار
جان مست گلستان تو آن گاه خار خار
هر دم ز پرتو نظر او به سوی دل
حوریست بر یمین و نگاریست بر یسار
هر صبحدم که دام شب و روز بردریم
از دوست بوسهای و ز ما سجده صد هزار
امسال حلقه ایست ز سودای عاشقان
گر نیست بازگشت در این عشق عمر پار
بنواز چنگ عشق تو به نغمات لم یزل
کز چنگهای عشق تو جانست تار تار
اندر هوای عشق تو از تابش حیات
بگرفته بیخهای درخت و دهد ثمار
غوطی بخورد جان به تک بحر و شد گهر
این بحر و این گهر ز پی لعل توست زار
از نغمههای طوطی شکرستان توست
در رقص شاخ بید و دو دستک زنان چنار
از بعد ماجرای صفا صوفیان عشق
گیرند یک دگر را چون مستیان کنار
مستانه جان برون جهد از وحدت الست
چون سیل سوی بحر نه آرام و نه قرار
جزوی چو تیر جسته ز قبضه کمان کل
او را نشانه نیست به جز کل و نی گذار
جانیست خوش برون شده از صد هزار پوست
در چاربالش ابد او راست کار و بار
جانهای صادقان همه در وی زنند چنگ
تا بانوا شوند از آن جان نامدار
جانها گرفته دامنش از عشق و او چو قطب
بگرفته دامن ازل محض مردوار
تبریز رو دلا و ز شمس حق این بپرس
تا بر براق سر معانی شوی سوار