ای محو عشق گشته جانی و چیز دیگر
ای آنک آن تو داری آنی و چیز دیگر
این شعر به عشق و جستجوی حقیقت اشاره دارد. شاعر به افرادی که در عشق محو شدهاند میگوید که آنها با وجود همه چیزهایی که دارند، هنوز در پی یک چیز دیگر هستند. او به اسرار آسمان و احوال موجودات اشاره میکند و نشان میدهد که درک عمیقتری از واقعیتها وجود دارد. همچنین به زیبایی و لعل بینهایت اشاره میکند که نشانی از عشق و الهام الهی است. در نهایت، خواهان هستی و بقا در عشق است و میگوید هر کسی که به حقیقت نرسد، در اصل فانی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای محو عشق گشته جانی و چیز دیگر
ای آنک آن تو داری آنی و چیز دیگر
اسرار آسمان را و احوال این و آن را
از لوح نانبشته خوانی و چیز دیگر
هر دم ز خلق پرسی احوال عرش و کرسی
آن را و صد چنان را دانی و چیز دیگر
لعلیست بینهایت در روشنی به غایت
آن لعل بیبها را کانی و چیز دیگر
حکمی که راند فرمان روز الست بر جان
آن جمله حکمها را رانی و چیز دیگر
چشمی که دید آن رو گر عشق راند این سو
آن چشم نیست والله زانی و چیز دیگر
آن چشم احول آمد در گام اول آمد
کو گفت اولی را ثانی و چیز دیگر
هر کو بقا نیابد از شمس حق تبریز
او هست در حقایق فانی و چیز دیگر