راز را اندر میان نه وامگیر
بنده را هر لحظه از بالا مگیر
در این شعر، شاعر به بیان رازهایی میپردازد که نباید از آنها بهرهبرداری کرد و از خداوند میخواهد که او را در هر لحظه تحت نظر داشته باشد. شاعر تصریح میکند که باید از خطاهای انسانها چشمپوشی کرد و به ریشههای مشکلات پرداخته شود. او به زندگی روستایی و وابستگیها اشاره میکند و از عشق به عنوان یک معلم یاد میکند. همچنین، شاعر خواهان جلب توجه و رحمت خداوند است و از او میخواهد که او را در دریای عشق پذیرا باشد و از وابستگی به زمانهای گذشته و آینده رهایی بخشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
راز را اندر میان نه وامگیر
بنده را هر لحظه از بالا مگیر
تو نکو دانی که هر چیز از کجاست
گر خطاها رفت آن از ما مگیر
روستایی گر بوم آن توام
روستایی خویش را رستا مگیر
چون مرا در عشقست ا کردهای
خود مرا شاگرد گیر ستا مگیر
تو مرا از ذوق میگیری گلو
تا بنالم گویمت آن جا مگیر
سوی بحرم کش که خاشاک توام
تو مرا خود لایق دریا مگیر
از الست آمد صلاح الدین تمام
تو ورا ز امروز و از فردا مگیر