ای نهاده بر سر زانو تو سر
وز درون جان جمله باخبر
این متن شعری است عارفانه و عاشقانه که دربارهٔ عشق و زیبایی صحبت میکند. شاعر به زیبایی چشمان محبوب اشاره کرده و از خطراتی که این عشق میتواند برای دل عاشق داشته باشد، هشدار میدهد. او عشق را به دریایی از خون تشبیه میکند و به بیداردلی و احتیاط در مواجهه با عشق تأکید میکند. شاعر همچنین به این نکته میپردازد که زیبایی ظاهری تنها یک پوشش است و در عمق آن یک حقیقت نهفته است. در نهایت، دعوت به جستجوی معرفت و نور حقیقت از طریق عشق به شخصیت "شمس" و همچنین گریز به سمت او را توصیه میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای نهاده بر سر زانو تو سر
وز درون جان جمله باخبر
پیش چشمت سرکش روپوش نیست
آفرینها بر صفای آن بصر
بحر خونست ای صنم آن چشم نیست
الحذر ای دل ز زخم آن نظر
در مژه او گرچه دل را مژدههاست
الحذر ای عاشقان از وی حذر
او به زیر کاه آب خفتهست
پا منه گستاخ ور نی رفت سر
خفته شکلی اصل هر بیدادیی
تا ز خوابش تو نخسپی ای پسر
پاره خواهم کرد من جامه ز تو
ای برادر پارهای زین گرمتر
سرکه آشامی و گویی شهد کو
دست تو در زهر و گویی کو شکر
روح را عمریست صابون میزنی
یا تو را خود جان نبودست ای مگر
تا به کی صیقل زنی آیینه را
شرم بادت آخر از آیینه گر
سوی بحر شمس تبریزی گریز
تا برآرد ز آینه جانت گهر