آمدم من بیدل و جان ای پسر
رنگ من بین نقش برخوان ای پسر
این متن شعری از یک شاعر است که در آن به موضوعات عشق، وجود و خودشناسی میپردازد. شاعر با زبان زیبا و نمادین از احساسات درونی خود صحبت میکند و بیان میکند که او بدون دل و جان به سراغ معشوق آمده است. او به معشوق میگوید که در وجود او، حقیقت و رازهای پنهان وجود دارد. همچنین، شاعر دعوت میکند که معشوق به عمق وجودش بنگرد و ببیند که کفر او در واقع آینه ایمان معشوق است. در نهایت، احساس شور و شوقی که در دل دارد را به تصویر میکشد و از خاموشی خود ناله میزند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آمدم من بیدل و جان ای پسر
رنگ من بین نقش برخوان ای پسر
نی غلط من نامدم تو آمدی
در وجود بنده پنهان ای پسر
همچو زر یک لحظه در آتش بخند
تا ببینی بخت خندان ای پسر
در خرابات دلم اندیشههاست
در هم افتاده چو مستان ای پسر
پای دار و شور مستان گوش دار
در شکست و جست دربان ای پسر
آمدم و آوردمت آیینهای
روی بین و رو مگردان ای پسر
کفر من آیینه ایمان توست
بنگر اندر کفر ایمان ای پسر
میزنم من نعرهها در خامشی
آمدم خاموش گویان ای پسر