نه که مهمان غریبم تو مرا یار مگیر
نه که فلاح توام سرور و سالار مگیر
شاعر در این شعر به زبان ادبی و استعاری، از احساس تنهایی و بیپناهی خود صحبت میکند و از خدا یا معشوقش میخواهد که او را به حال خود بگذارد. او به این نکته اشاره میکند که حتی اگر دیگران در زندگیاش به او محبت کنند، او خود را در برابر عشق الهی و نیاز به راهنماییاش ناتوان میبیند. شاعر با استفاده از تصاویری چون تشنگی، بیمار، و پرندهی پرواز نکرده، از حسرت و بیقراریاش میگوید و به عشق عمیق خود اشاره میکند. او از ضرورت آزادی و رهایی از قید و بندهای دنیایی صحبت میکند و به این نتیجه میرسد که عشق واقعی فراتر از ظواهر و دستهبندیهاست. در نهایت، او به تزیینات دنیوی بیاعتناست و بر وجود عشق و حال درونی خود تأکید میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نه که مهمان غریبم تو مرا یار مگیر
نه که فلاح توام سرور و سالار مگیر
نه که همسایه آن سایه احسان توام
تو مرا همسفر و مشفق و غمخوار مگیر
شربت رحمت تو بر همگان گردانست
تو مرا تشنه و مستسقی و بیمار مگیر
نه که هر سنگ ز خورشید نصیبی دارد
تو مرا منتظر و کشته دیدار مگیر
نه که لطف تو گنه سوز گنه کارانست
تو مرا تایب و مستغفر غفار مگیر
نه که هر مرغ به بال و پر تو میپرد
تو مرا صعوه شمر جعفر طیار مگیر
به دو صد پر نتوان بیمددت پریدن
تو مرا زیر چنین دام گرفتار مگیر
خفتگان را نه تماشای نهان میبخشی
تو مرا خفته شمر حاضر و بیدار مگیر
نه که بوی جگر پخته ز من میآید
مدد اشک من و زردی رخسار مگیر
نه که مجنون ز تو زان سوی خرد باغی یافت
از جنون خوش شد و میگفت خرد زار مگیر
با جنون تو خوشم تا که فنون را چه کنم
چون تو همخوابه شدی بستر هموار مگیر
چشم مست تو خرابی دل و عقل همهست
عارض چون قمر و رنگ چو گلنار مگیر
قامت عرعریت قامت ما دوتا کرد
نادری ذقن و زلف چو زنار مگیر
این تصاویر همه خود صور عشق بود
عشق بیصورت چون قلزم زخار مگیر
خرمن خاکم و آن ماه بگردم گردان
تو مرا همتک این گنبد دوار مگیر
من به کوی تو خوشم خانه من ویران گیر
من به بوی تو خوشم نافه تاتار مگیر
میکدهست این سر من ساغر می گو بشکن
چون زرست این رخ من زر به خروار مگیر
چون دلم بتکده شد آزر گو بت متراش
چون سرم معصره شد خانه خمار مگیر
کفر و اسلام کنون آمد و عشق از ازلست
کافری را که کشد عشق ز کفار مگیر
بانگ بلبل شنو ای گوش بهل نعره خر
در گلستان نگر ای چشم و پی خار مگیر
بس کن و طبل مزن گفت برای غیرست
من خود اغیار خودم دامن اغیار مگیر