صنما این چه گمانست فرودست حقیر
تا بدین حد مکن و جان مرا خوار مگیر
این شعر به تفکرات عمیق و معانی فلسفی دربارهٔ ارزش انسان و حقارت دنیا پرداخته است. شاعر از خود میپرسد که چگونه میتواند در نظر خداوند کماهمیت باشد و جانش را خوار کند. او به تضاد کوه و کاه اشاره میکند و میگوید که آنچه در نظر خداوند مهم است، کیفیت روحی و معنوی انسانهاست نه ظواهر دنیوی. شاعر نسبت به دوست و معشوقش ابراز محبت میکند و قدردانی میکند که بهتر از دیگران او را شناختهاند. او همچنین به انتقاد از دنیای مادی و بیاعتباری آن میپردازد و به ناکامی دیگران در درک حقیقت اشاره میکند. در ادامه، پزشک و بیمارش گفتوگو میکنند و از دردها و زخمهایی که میتواند ناشی از تغذیه نادرست باشد صحبت میکنند. شاعر در نهایت از دوستش میخواهد که دلها را درک کند و اگر بخواهد، میتواند گنجینههای معرفت را کشف کند و به عشق و حقیقت برسد. این شعر به نوعی فراخوانی به بصیرت و بینش درونی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
صنما این چه گمانست فرودست حقیر
تا بدین حد مکن و جان مرا خوار مگیر
کوه را که کند اندر نظر مرد قضا
کاه را کوه کند ذاک علی الله یسیر
خنک آن چشم که گوهر ز خسی بشناسد
خنک آن قافلهای که بودش دوست خفیر
حاکمی هر چه تو نامم بنهی خشنودم
جان پاک تو که جان از تو شکورست و شکیر
ماه را گر تو حبش نام نهی سجده کند
سرو را چنبر خوانی نکند هیچ نفیر
زانک دشنام تو بهتر ز ثناهای جهان
ز کجا بانگ سگان و ز کجا شیر زئیر
ای که بطال تو بهتر ز همه مشتغلان
جز تو جمله همه لا است از آنیم فقیر
تاج زرین بده و سیلی آن یار بخر
ور کسی نشنود این را انما انت نذیر
بر قفای تو چو باشد اثر سیلی دوست
بوسهها یابد رویت ز نگاران ضمیر
مرد دنیا عدمی را حشمی پندارد
عمر در کار عدم کی کند ای دوست بصیر
رفت مردی به طبیبی به کله درد شکم
گفت او را تو چه خوردی که برسته است زحیر
بیشتر رنج که آید همه از فعل گلوست
گفت من سوخته نان خورده ام از پست فطیر
گفت سنقر برو آن کحل عزیزی به من آر
گفت درد شکم و کحل خه ای شیخ کبیر
گفت تا چشم تو مر سوخته را بشناسد
تا ننوشی تو دگر سوخته ای نیم ضریر
نیست را هست گمان بردهای از ظلمت چشم
چشمت از خاک در شاه شود خوب و منیر
هله ای شارح دلها تو بگو شرح غزل
من اگر شرح کنم نیز برنجد دل میر