هین که آمد به سر کوی تو مجنون دگر
هین که آمد به تماشای تو دل خون دگر
این شعر دربارهی شدت عشق و دلبستگی به معشوق است. شاعر با بیان احساسات خود، به توصیف حالتهای عاشقانه و سردرگمیهای ناشی از عشق میپردازد. او به محبوب میگوید که هیچ کس به زیبایی او نیست و عشق او فقط خاص اوست. همچنین، شاعر نالههای دلbroken خود را بیان میکند و از معشوق درخواست کمک و رحمت میکند. خلاصهطور کلی، شعر به عاطفههای عمیق عشق و اشتیاق میپردازد و زیبایی معشوق را به تصویر میکشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
هین که آمد به سر کوی تو مجنون دگر
هین که آمد به تماشای تو دل خون دگر
عاشق روی تو را گنبد گردون نکشد
مگرش جای دهی بر سر گردون دگر
عاشق تو نخورد حیله و افسون کسی
تو بخوان و تو بدم بر دلش افسون دگر
عشق روی تو به شش سوی جهان دام دلست
که ندیدند چنان رخ رخ گلگون دگر
رحمتی کن تو بر آن مرغ که در دام افتاد
که ندارد چو تو شاهنشه بیچون دگر
کو در این خانه یکی سوخته مفتونی
که به شبها شنود ناله مفتون دگر
از پس نیشکرت اشک چو اطلس بارم
چارهام نیست جز این اطلس و اکسون دگر