شادیی کان از جهان اندر دلت آید مخر
شادیی کان از دلت آید زهی کان شکر
این شعر به بررسی رابطه شادی و غم میپردازد و به ما یادآوری میکند که شادی واقعی نباید از بیرون به دست آید، بلکه باید از درون خودمان سرچشمه بگیرد. شاعر از خداوند میخواهد که او را از این دو حالت متضاد (شادی و غم) رها کند و به آرامش برساند. همچنین، به این نکته اشاره میکند که هر دو حالت، شادی و غم، به نوعی وابسته به یکدیگرند و باید از دو سوی آنها دوری کنیم. در نهایت، شاعر نماد عمیقتری از هستی را با اشاره به یک نهنگ و آتش شمع مطرح میکند و به نبودن مرز بین خوب و بد اشاره دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شادیی کان از جهان اندر دلت آید مخر
شادیی کان از دلت آید زهی کان شکر
بازخر جان مرا زین هر دو فراش ای خدا
پهلوی اصحاب کهفم خوش بخسبان بیخبر
سایه شادیست غم غم در پی شادی دود
ترک شادی کن که این دو نسکلد از همدگر
در پی روزست شب و اندر پی شادیست غم
چون بدیدی روز، دان کز شب نتان کردن حذر
تا پی غم میدوی شادی پی تو میدود
چون پی شادی روی تو، غم بوَد بر رهگذر
یاد میکن آن نهنگی را که ما را درکشد
تا نماند فهم و وهم و خوب و زشت و خشک و تر
همچو شمع نخل بندان کآتشش در خود کشد
کاغذ پرنقش و صورت درفتد در آب در