خوی بد دارم ملولم تو مرا معذور دار
خوی من کی خوش شود بیروی خوبت ای نگار
در این شعر، شاعر به بیان احساسات عمیق خود درباره معشوقش میپردازد. او از خوی بد و افسردگی که بدون حضور معشوق به آن مبتلا شده است صحبت میکند و میگوید که وجود معشوقش به زندگیاش مانند بهار است، در حالی که نبود او زندگیاش را مانند زمستان سخت و سرد میکند. شاعر همچنین از عقل و شعور خود شرمنده است، زیرا هرچه میگوید در غیاب معشوق نادرست و کژ به نظر میرسد. او به دنبال راهی برای رهایی از درد و عذاب ناشی از جدایی است و از معشوق درخواست میکند که او را با نگاهش احیا کند و نگذاشته تا از دلبرش دور شود. در مجموع، این شعر به عمق عشق و نیاز انسان به معشوق اشاره دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
خوی بد دارم ملولم تو مرا معذور دار
خوی من کی خوش شود بیروی خوبت ای نگار
بیتو هستم چون زمستان خلق از من در عذاب
با تو هستم چون گلستان خوی من خوی بهار
بیتو بیعقلم ملولم هر چه گویم کژ بود
من خجل از عقل و عقل از نور رویت شرمسار
آب بد را چیست درمان؟ باز در جیحون شدن
خوی بد را چیست درمان؟ بازدیدن روی یار
آب جان محبوس میبینم در این گرداب تن
خاک را بر میکنم تا ره کنم سوی بحار
شربتی داری که پنهانی به نومیدان دهی
تا فغان بر ناورد از حسرتش اومیدوار
چشم خود ای دل ز دلبر تا توانی برمگیر
گر ز تو گیرد کناره ور تو را گیرد کنار