بگرد فتنه میگردی دگربار
لب بامست و مستی هوش میدار
شعر در مورد جستجوی حقیقت و مسأله وجود خداست. شاعر از دوری و بیهدفی در دنیا صحبت میکند و به این نکته اشاره دارد که در غیر از خدا جایی وجود ندارد. او به اهمیت حضور و وجود خدا در زندگی میپردازد و میگوید که اگر خدا در دل و جان باشد، چیزی کم نیست. همچنین به موضوع رهایی از غم و اندیشههای منفی و استقبال از عشق و لطف الهی میپردازد. شاعر دعوت میکند که به مراسم شادی و وصال بیایند و به معنای عمیق وجود توجه کنند. با صدا زدن به دیگران، او بر اهمیت جمع شدن و دسترسی به لطف و نعمتهای خدا تأکید میکند. در نهایت به این نکته میرسد که بهتر است سکوت کنیم تا حقیقت بیان شود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بگرد فتنه میگردی دگربار
لب بامست و مستی هوش میدار
کجا گردم دگر کو جای دیگر
که ما فی الدار غیر الله دیار
نگردد نقش جز بر کلک نقاش
بگرد نقطه گردد پای پرگار
چو تو باشی دل و جان کم نیاید
چو سر باشد بیاید نیز دستار
گرفتارست دل در قبضه حق
گرفته صعوه را بازی به منقار
ز منقارش فلک سوراخ سوراخ
ز چنگالش گران جانان سبکبار
رها کن این سخنها را ندا کن
به مخموران که آمد شاه خمار
غم و اندیشه را گردن بریدند
که آمد دور وصل و لطف و ایثار
هلا ای ساربان اشتر بخوابان
از این خوشتر کجا باشد علف زار
چو مهمانان بدین دولت رسیدند
بیا ای خازن و بگشای انبار
شب مشتاق را روزی نیاید
چنین پنداشتی دیگر مپندار
خمش کن تا خموش ما بگوید
ویست اصل سخن سلطان گفتار