مکن یار مکن یار مرو ای مه عیار
رخ فرخ خود را مپوشان به یکی بار
در این شعر، شاعر از عشق و زیباییهای معشوق میگوید و به احساسات و ناکامیهای دل عاشق اشاره دارد. او از معشوق خواهش میکند که زیباییهای خود را پنهان نکند و در مورد عشق و وابستگی عمیقش صحبت میکند. شاعر بیان میکند که عشق او بیپایان است و او در انتظار دیدار معشوق، از هر گونه رنج و نامیدی آگاه است. همچنین، او به عشق و نقصهای خود اشاره میکند و میگوید که معشوق او را با تمام عیوبش پذیرفته است. در نهایت، شاعر خواهان دوستی و خوشی از طرف معشوق است و امید دارد که عشقش به بار بنشیند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مکن یار مکن یار مرو ای مه عیار
رخ فرخ خود را مپوشان به یکی بار
تو دریای الهی همه خلق چو ماهی
چو خشک آوری ای دوست بمیرند به ناچار
مگو با دل شیدا دگر وعده فردا
که بر چرخ رسیدست ز فردای تو زنهار
چو در دست تو باشیم ندانیم سر از پای
چو سرمست تو باشیم بیفتد سر و دستار
عطاهای تو نقدست شکایت نتوان کرد
ولیکن گله کردیم برای دل اغیار
مرا عشق بپرسید که ای خواجه چه خواهی
چه خواهد سر مخمور به غیر در خمار
سراسر همه عیبیم بدیدی و خریدی
زهی کاله پرعیب زهی لطف خریدار
ملوکان همه زربخش تویی خسرو سربخش
سر از گور برآورد ز تو مردهٔ پیرار
ملالت نفزایید دلم را هوس دوست
اگر ره زندم جان ز جان گردم بیزار
چو ابر تو ببارید بروید سمن از ریگ
چو خورشید تو درتافت بروید گل و گلزار
ز سودای خیال تو شدستیم خیالی
کی داند چه شویم از تو چو باشد گه دیدار
همه شیشه شکستیم کف پای بخستیم
حریفان همه مستیم مزن جز ره هموار