ذاتت عسلست ای جان گفتت عسلی دیگر
ای عشق تو را در جان هر دم عملی دیگر
این شعر درباره عشق و زیبایی است که وجود انسان را در بر میگیرد. شاعر به معشوق خود میگوید که ذات او شیرین و دلچسب است و عشق او هر لحظه در جانش تازگی میآورد. زیبایی معشوق باعث خنده و شادابی در دلها و باغها میشود و غمهای ناشی از فقدان او را به چالش میکشد. همچنین، یادآوری میکند که هیچ دارو و درمانی نمیتواند درد جدایی از او را تسکین دهد و حتی ابلیس از محبت او مأیوس است. او همچنین اشاره میکند که در آینده، روز وصال به سوی او خواهد آمد و همه چیز در کاوش عشق، تحولی جدید مییابد. به طور کلی، این شعر تأکید بر قدرت و تأثیر عمیق عشق دارد که همه چیز را تحتالشعاع قرار میدهد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ذاتت عسلست ای جان گفتت عسلی دیگر
ای عشق تو را در جان هر دم عملی دیگر
از روی تو در هر جان باغ و چمنی خندان
وز جعد تو در هر دل از مشک تلی دیگر
مه را ز غمت باشد گه دق و گه استسقا
مه زین خللی رسته از صد خللی دیگر
با لطف بهارت دل چون برگ چرا لرزد
ترسد که خزان آید آرد دغلی دیگر
هر سرمه و هر دارو کز خاک درت نبود
در دیده دل آرد درد و سبلی دیگر
ابلیس ز لطف تو اومید نمیبرد
هر دم ز تو میتابد در وی املی دیگر
فرعون ز فرعونی آمنت به جان گفته
بر خرقه جان دیده ز ایمان تکلی دیگر
خورشید وصال تو روزی به جمل آید
در چرخ دلم یابد برج حملی دیگر
اجزای زمین را بین بر روی زمین رقصان
این جوق چو بنشیند آید بدلی دیگر
بر روی زمین جان را چون رو شرف و نوری
در زیر زمین تن را چون تخم اجلی دیگر
تا چند غزلها را در صورت و حرف آری
بیصورت و حرف از جان بشنو غزلی دیگر