دی سحری بر گذری گفت مرا یار
شیفته و بیخبری چند از این کار
در این شعر، شاعر به مکالمهای عاشقانه و عاطفی با معشوقش پرداخته است. او احساس یار را شیفته و بیخبر از دردهای عاشق میداند و خود را با چهرهای زیبا توصیف میکند که با خون دل تغذیه شده است. شاعر سوالاتی دربارهی موقعیت خودش در برابر محبوب میسازد و اشاره میکند که زیبایی معشوقش او را تسخیر کرده است. معشوق در پاسخ به شاعر میگوید که او جان اوست و او نباید نگران باشد. در نهایت، شاعر از عدم توانایی تحمل سکون در عشق سخن میگوید و به عمق ارتباطش با معشوق اشاراتی میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دی سحری بر گذری گفت مرا یار
شیفته و بیخبری چند از این کار
چهره من رشک گل و دیده خود را
کرده پر از خون جگر در طلب خار
گفتم کی پیش قدت سرو نهالی
گفتم کی پیش رخت شمع فلک تار
گفتم کی زیر و زبر چرخ و زمینت
نیست عجب گر بر تو نیست مرا بار
گفت منم جان و دلت خیره چه باشی
دم مزن و باش بر سیمبرم زار
گفتم کی از دل و جان برده قراری
نیست مرا تاب سکون گفت به یک بار
قطره دریای منی دم چه زنی بیش
غرقه شو و جان صدف پر ز گهر دار