عشق مرا بر همگان برگزید
آمد و مستانه رخم را گزید
شاعر در این شعر از عشق و تأثیر عمیق آن بر زندگیاش سخن میگوید. عشق او را انتخاب کرده و به او روح زندگی بخشیده است. او به زیبایی و شیفتگی خود نسبت به محبوبش اشاره میکند و از لحظات شاد و سرمستی در کنار او یاد میکند. همچنین، به تقابل عشق با غرور میپردازد و میگوید که عشق میتواند تمام زخمها و کینهها را به آرامش تبدیل کند. وی در نهایت به دعوت به زندگی جدید و شادی میپردازد و از شنیدن نواهای خوش و لذتهای زندگی صحبت میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
عشق مرا بر همگان برگزید
آمد و مستانه رخم را گزید
شکر کز آن کان زر جعفری
روی مرا نادره گازی رسید
باد تکبر اگرم در سرست
هم ز دم اوست که در من دمید
کرد مرا خشم مه و بر رخم
گنبد نیلی سره نیلی کشید
باده فراوان و یکی جام نی
بوسه پیاپی شد و لب ناپدید
ای شب کفر از مه تو روز دین
گشته یزید از دم تو بایزید
گو سگ نفس این همه عالم بگیر
کی شود از سگ لب دریا پلید
قفل خداییش بسی خون که ریخت
خونش بریزیم چو آمد کلید
جان به سعادت بکشد نفس را
تا به هم افتند سعید و شهید
هیچ شکاری نرهد زان صیاد
کو ز سگیهای سگ تن رهید
ای خرف پیر جوان شو ز سر
تازه شد از یار هزاران قدید
وی بدن مرده برون آ ز گور
صور دمیدند ز عرش مجید
خامش و بشنو دهل خامشان
ایدک الله به عیش جدید