خسروانی که فتنهای چینید
فتنه برخاست هیچ ننشینید
این شعر درباره زیبایی و شیرینی انسانها و لذتی است که از با آنها گفتوگو کردن حاصل میشود. شاعر به وصف زیباییهای انسانی و همچنین احساساتی که در برخورد با این زیباییها میگذرد، میپردازد. او به عشق و نیاز به زیبایی اشاره میکند و تأکید میکند که در دنیای فانی و پر از تلاطم، عشق و زیبایی میتوانند خوشحالی و رضایت را به ارمغان بیاورند. در نهایت، شاعر خود را بنده شمس ملت و دین میداند و دعوت به عشق و زیبایی میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
خسروانی که فتنهای چینید
فتنه برخاست هیچ ننشینید
هم شما هم شما که زیبایید
هم شما هم شما که شیرینید
همچو عنبر حمایلیم همه
بر بر سیمتان که مشکینید
لذتی هست با شما گفتن
هم شما داد جان مسکینید
نشوم شاد اگر گمان دارم
که گهی شاد و گاه غمگینید
بل که بر اسب ذوق و شیرینی
تا ابد خوش نشسته در زینید
شاهدان فانی و شما جمله
با لب لعل و جان سنگینید
در صفای می شهان دیدیم
که شما چون کدوی رنگینید
در بهشتی که هر زمان بکریست
مرد آیید اگر نه عنینید
تبریزی شوید اگر در عشق
بنده شمس ملت و دینید