عشق جانان مرا ز جان ببرید
جان به عشق اندرون ز خود برهید
در این شعر، شاعر بیان میکند که عشق به محبوب، جان او را گرفته و او را از خویشتن خود بیخبر کرده است. عشق را به نوعی قدیم و جاودانه میداند که فراتر از وجود انسان است. همچنین، عشق را به سنگ مغناطیسی تشبیه میکند که جان را به سمت خود میکشد و در این فرایند، انسان خود را گم میکند. پس از مدتی، جان دوباره به خویشتن بازمیگردد و در دام عشق گرفتار میشود. در نهایت، شاعر میگوید که عشق حقیقتی است که هیچکس به نهایت آن نمیرسد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
عشق جانان مرا ز جان ببرید
جان به عشق اندرون ز خود برهید
زانک جان محدثست و عشق قدیم
هرگز این در وجود آن نرسید
عشق جانان چو سنگ مغناطیس
جان ما را به قرب خویش کشید
باز جان را ز خویشتن گم کرد
جان چو گم شد وجود خویش بدید
بعد از آن باز با خود آمد جان
دام عشق آمد و در او پیچید
شربتی دادش از حقیقت عشق
جمله اخلاصها از او برمید
این نشان بدایت عشق است
هیچ کس در نهایتش نرسید