صبر با عشق بس نمیآید
عقل فریادرس نمیآید
این شعر به بیان این مفهوم میپردازد که صبر و عشق نمیتوانند به تنهایی کافی باشند و عقل نیز نمیتواند به تنهایی کمک کند. زندگی همچنان به حرکت خود ادامه میدهد و انسان باید خود را تسلیم زمان و نگارههای زندگی کند. برای پیدا کردن خوشبختی و زیبایی، انسان باید درون خود را بشناسد و تلاش کند. هیچ چیز بدون اقدام و کوشش به دست نمیآید و باید مداوم در مسیر نیکی و تلاش برای خیر اندیشید. در نهایت، درک عمق این مسائل نیاز به آگاهی و توجه دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
صبر با عشق بس نمیآید
عقل فریادرس نمیآید
بیخودی خوش ولایتیست ولی
زیر فرمان کس نمیآید
کاروان حیات میگذرد
هیچ بانگ جرس نمیآید
بوی گلشن به گل همیخواند
خود تو را این هوس نمیآید
زانک در باطن تو خوش نفسیست
از گزاف این نفس نمیآید
بی خدای لطیف شیرین کار
عسلی از مگس نمیآید
هر دمی تخم نیکوی میکار
تا نکاری عدس نمیآید
هیچ کردی به خیر اندیشه
که جزا از سپس نمیآید
بس کن ایرا که شمع این گفتار
جانب هر غلس نمیآید