عشق تو مست و کف زنانم کرد
مستم و بیخودم چه دانم کرد
در این شعر، شاعر عشق را به عنوان نیرویی بسیار شگرف و تغییر دهنده توصیف میکند. او از حالتی غیر عادی و مستی به دلیل عشق صحبت میکند که او را از حال قبلش متمایز کرده است. شاعر به نوعی از تغییرات در وجود خود اشاره میکند، مانند تبدیل شدن از غوره به انگور و تبدیل شدن به انسانی متفاوت و شاداب. او عشق را به حلوایی تشبیه میکند که دکانش را بر هم زده و تمام وجودش را تحت تأثیر قرار داده است. شاعر میگوید که دیگران او را متوجه نمیشوند و نمیتوانند درک کنند که چه تغییری در او رخ داده است. همچنین، عشق او را از مشکلات و فتنهها میگذرد و او را تبدیل به انسانی جوان و شاداب میکند. شاعر احساساتی را در مورد عشق بیان میکند که او را از زمین به آسمان میبرد و از حالتهای مادی و دنیوی فارغ میکند. او با توصیفهای زیبا و استعارههای گوناگون، تجارب عمیق خود را از عشق و تحولاتی که در وجودش ایجاد کرده، به تصویر میکشد. در نهایت، آنچه که عاشق به او داده است، فراتر از کلمات و بیان است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
عشق تو مست و کف زنانم کرد
مستم و بیخودم چه دانم کرد
غوره بودم کنون شدم انگور
خویشتن را ترش نتانم کرد
شکرینست یار حلوایی
مشت حلوا در این دهانم کرد
تا گشاد او دکان حلوایی
خانهام برد و بیدکانم کرد
خلق گوید چنان نمیباید
من نبودم چنین چنانم کرد
اولا خم شکست و سرکه بریخت
نوحه کردم که او زیانم کرد
صد خم می به جای آن یک خم
درخورم داد و شادمانم کرد
در تنور بلا و فتنه خویش
پخته و سرخ رو چو نانم کرد
چون زلیخا ز غم شدم من پیر
کرد یوسف دعا جوانم کرد
میپریدم ز دست او چون تیر
دست در من زد و کمانم کرد
پر کنم شکر آسمان و زمین
چون زمین بودم آسمانم کرد
از ره کهکشان گذشت دلم
زان سوی کهکشان کشانم کرد
نردبانها و بامها دیدم
فارغ از بام و نردبانم کرد
چون جهان پر شد از حکایت من
در جهان همچو جان نهانم کرد
چون مرا نرم یافت همچو زبان
چون زبان زود ترجمانم کرد
چون زبان متصل به دل بودم
راز دل یک به یک بیانم کرد
چون زبانم گرفت خون ریزی
همچو شمشیر در میانم کرد
بس کن ای دل که در بیان ناید
آن چه آن یار مهربانم کرد