دل من که باشد که تو را نباشد
تن من کی باشد که فنا نباشد
این شعر به بیان تمایلات عمیق عاطفی و وابستگیهای روحی پرداخته است. شاعر میگوید که وجود و حیات او وابسته به معشوق است و اگر او نباشد، هیچ چیز دیگری نیز معنا ندارد. او به انواع احساسات و تجربههای انسانی اشاره میکند که بدون عشق و ارتباط با معشوق بیمعنا و بیاحساس هستند. عشق، وفاداری، توبه و روحانیت از جمله مضامین اصلی شعر هستند و نشان میدهند که وجود هر چیز به عشق بستگی دارد. اگر عشق نباشد، زیبایی، شادی و حتی زندگی نیز بیمعنا میشود. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که تنها خداوند ارزش و معنای واقعی را به زندگی میبخشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دل من که باشد که تو را نباشد
تن من کی باشد که فنا نباشد
فلکش گرفتم چو مهش گرفتم
چه زنند هر دو چو ضیا نباشد
به درون جنت به میان نعمت
چه شکنجه باشد چو لقا نباشد
چو تو عذر خواهی گنه و جفا را
چه کند جفاها که وفا نباشد
چو خطا تو گیری به عتاب کردن
چه کند دل و جان که خطا نباشد
دو هزار دفتر چو به درس گویم
نه فسرده باشم چو صفا نباشد
سمنی نخندد شجری نرقصد
چمنی نبوید چو صبا نباشد
تو به فقر اگر چه که برهنه گردی
چه غمست مه را که قبا نباشد
چه عجب که جاهل ز دلست غافل
ملکی و شاهی همه را نباشد
همه مجرمان را کرمش بخواند
چو به توبه آیند و دغا نباشد
بگداز جان را مه آسمان را
به خدا که چیزی چو خدا نباشد
چه کنی سری را که فنا بکوبد
چه کنی زری را که تو را نباشد
همه روز گویی چو گلست یارم
چه کنی گلی را که بقا نباشد
مگریز ای جان ز بلای جانان
که تو خام مانی چو بلا نباشد
چه خوشست شبها ز مهی که آن مه
همه روی باشد که قفا نباشد
چه خوشست شاهی که غلام او شد
چه خوشست یاری که جدا نباشد
تو خمش کن ای تن که دلم بگوید
که حدیث دل را من و ما نباشد