جهان را بدیدم وفایی ندارد
جهان در جهان آشنایی ندارد
این شعر به بیان ناامیدی و فریبندگی دنیا میپردازد. شاعر به این نکته اشاره میکند که جهان هیچ وفایی ندارد و انسانها در این دنیا با صدای آشنایی آشنا نیستند. او به زیبایی ظاهری اشاره میکند که در واقع پوچ است و چیزی درونش وجود ندارد. کسانی که به سمت دنیا و لذات آن شتابان میروند، مانند کرهایی هستند که عجز خود را نمیبینند. شاعر بیان میکند که عشق واقعی و ارزشمندی در این دنیا وجود ندارد و بسیاری از انسانها در پی خیالی دروغین و بیفایدهاند. او تأکید میکند که عشق در نهایت منجر به درد و رنج میشود و از محبوب خواسته میشود که افراد خود را به پای عشق نگذارند، زیرا عشق واقعی پایانی ندارد و به دنبال آن، خیالی و بیهوده است. شعر در نهایت بر ترحم و محبت بر عاشقان تأکید دارد و یادآوری میکند که هر چیز ارزشمند، بهایی دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
جهان را بدیدم وفایی ندارد
جهان در جهان آشنایی ندارد
در این قرص زرین بالا تو منگر
که در اندرون بوریایی ندارد
بس ابله شتابان شده سوی دامش
چو کوری که در کف عصایی ندارد
بر او گشته ترسان بر او گشته لرزان
زهی علتی کان دوایی ندارد
نموده جمالی ولی زیر چادر
عجوزی قبیحی لقایی ندارد
کسی سر نهد بر فسونش که چون مار
ز عقل و ز دین دست و پایی ندارد
کسی جان دهد در رهش کز شقاوت
ز جانان ره جان فزایی ندارد
چه مردار مسی که مرد او ز مسی
که پنداشت کو کیمیایی ندارد
برای خیالی شده چون خیالی
بجز درد و رنج و عنایی ندارد
چرا جان نکارد به درگاه معشوق
عجب عشق خود اصطفایی ندارد
چه شاهان که از عشق صد ملک بردند
که آن سلطنت منتهایی ندارد
چه تقصیر کردست این عشق با تو
که منکر شدی کو عطایی ندارد
به یک دردسر زو تو پا را کشیدی
چه ره دیدهای کان بلایی ندارد
خمش کن نثارست بر عاشقانش
گهرها که هر یک بهایی ندارد